من در این آبادی پی چیزی می گشتم پی خوانی شاید پی نوری ، ریگی ، لبخندی پشت هیچستان جایی است پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصد هایی است که خبر می آید از گل واشده بوترین بوتی خاک آدم اینجا تنهاست تنهاست تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است به سراغ من اگر می آیید نرم وآهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من سهراب سپهری
+ نوشته شده در 84/09/24ساعت 9:34 AM توسط |

+ نوشته شده در 84/09/13ساعت 8:12 AM توسط |
خواستم با توبگويم که اي موعود مهربان ؛ اندکي صبر، سحر نزديک است که ديدم نه انگار نمي توان از تو صبر خواست که ايوب هم از نگاه به چشمانت شرم دارد ساليان سال به اميد شايد سيصد و اندي بوده اي و همين قدر هم با تو يار نبوده اند خون خورده اي و نشسته اي براي ما دعا کردي ، گريه کردي که خدايا اينان را به راه راست هدايت کن اما افسوس که ما آدميان تو را اصلاً فراموش کرده ايم! که چون تويي ما هستيم و اگر نبودي... از تو که ديگر نمي توان انتظار صبر داشت اما ، از خداي تو ميخواهم ؛ که خدايا مولايمان را صبرش عطا کن. سلامتش بدار و او را هر چه زودتر نويد ظهور ده. آمين يا رب العالمين
+ نوشته شده در 84/09/10ساعت 3:32 AM توسط |
خدايا ! به من توفيق تلاش در شكست، صبر در نااميدي، رفتن بي همراه، جهاد بي سلاح، كار بي پاداش، فداكاري در سكوت، دين بي دنيا، مذهب بي عوام، عظمت دبي نام، خدمت بي نان، ايمان بي ريا، مناعت بي غرور، عشق بي هوس، تنهايي در انبوه جمعيت و دوست داشتن بي آنكه دوست بداند روزي كن. خدايا! كمكم كن تا آنچه را حق مي دانم به خاطر اينكه بد مي دانند كتمان نكنم . خدايا! مرا از آنان قرار بده كه پول دنيا مي گيرند تا براي دين خرج كنند نه آنان كه پول دين ميگيرند در راه دنيا خرج كنند.
+ نوشته شده در 84/09/10ساعت 3:20 AM توسط |
سپيده سخن ديرزمانى است كه جوانان كشورهاى اسلامى, كه از تابش وحى و زلال معارف ناب الهى بهره مى بـرند, بـاشيوه هاى گوناگون و متنوع دشمن در راهزنى فكر و فرهنگ رو به رويند. ماجوانان به دنبال الگويى هستيم كه نخست هم سن و سالمان بـاشد و همانند ما در توفان جوانى بـوده و در نشيب و فراز حوادث حضور داشته بـاشـد. معصوم نبـاشـد; زيرا بـا ما فرق خـواهد كرد و در بـحرانهاى اجتماعى سياسى و حتى اقتصادى درگير شده بـاشد تا بـه خوبى او را همانند خود بـدانيم و از شيوه زندگانى, روش بـرخورد او بـا ديگران, چگونگى سخن گفتن, شهامت, شجاعت, دليرمردى و بـى باكى وى براى خود سرمشق بگيريم و او را نمونه اى تمام عيار براى امروز و فرداى زندگى خود بدانيم. على كه هفـت سـاله شـد, بـه تـمرينهاى فـكرى و آموزش هاى دينى پرداخت و با مراقبـت هاى صحيح سنجيده پدر, بـنيان هاى اعتقادى در روان او و شـيوه هاى رفتـارى در اعـمال او رشـدى بـيشـتـر يافت. على درحماسه كربلا, درخششى چشمگير داشت و با هربـار حمله خود, دهها نفر را بـه خاك هلاكت مى انداخت. هنگامى كه بـا 25 سوار بـه ساحل فرات روانه شد و بـراى سيصد نفر از خاندان, عيال و اصحـاب امام حسين(ع)آب آورد, بـسيارى از مسوولان و سرپـرستـان حفاظت از فرات را از دم تيغ خود گذراند و پـشت دشمن را بـه لرزه درآورد. والسلام
پـيروزى انقلاب اسلامى ايران, اين حـساسيت ناپـيدا را بـه صورت آشكار در آورد و سـردمداران اسـتـكبـار را بـه اظهار نظر شـفاف واداشت.
امروز دشمن به خوبـى دريافته است كه ما جوانان بـا ويژگى هايى همانند آرمان خواهى, عدالت طلبى, عشق به بـاورهاى آسمانى و علاقه به رهبران مذهبـى, لشكرهايى بـه هم فشرده و آماده كارزاريم. از اين رو, ايجاد ترديد در باورهاى آسمان زاد, تزريق فرهنگ بيگانه بـا نمايش آداب و رسوم و شيوه هاى زندگانى آنان, كوشش حـساب شده در كنار زدن چهره هاى مورد علاقه مردم بويژه جوانان, پرورش روحيه ذلت و خوارى در بيگانه ساختن ما با الگوهاى شايسته فرهنگ اسلامى و ارائه الگوهاى ساخـتـه شده از آن سوى مرزها بـه عنوان معجـزه آفرينان خوشبـختى و سعادت و رفاه را در دستور كار خود قرار داد تا بدين وسيله دست يكايك ما را از دستان پرمحبـت اسوه هاى صداقت پـيشه و راسـتـين در آورده و دل و ديده مان را از آموزه هاى ناب دينى تـهى گرداند. غافل از آنكه نسيم سعادت بـخـش معارف الهى و سخنان قدسى پيشوايان محبوب ما, بـه سان كيميايى گرانسنگ, دلهاى آگاه و بـيدار همگان را از غبـارها پـاك ساختـه, آينه گونه محل پذيرش آفتاب هدايت مى گرداند.
در اين بـخش از گفتگوى خود, دل بـه امواج پـاك و صفات روشن و زندگى ساز اسوه اى ارزشمند و الگويى كم نظير مى سـپـاريم و بـراى امروز و فرداى حـوادث ارمغانهايى پـربـها نصـيب خـود مى سـازيم. الگوى شايسته
دفتـر زندگانى چنين الگويى را, كه بـرخى هجده ساله و پـاره اى سالهايى بيشتر دانسته اند, مى گشاييم و با يكديگر بـه صحيفه صفات و ارزشهاى چـشـمگير او مى نگريم. آرام آرام بـا او همراه شـده و بـيشتر از گذشته بـه ناگفته هاى گفتنى اش كه همگى بـرايمان مشعلى فروزان خواهد بود, دل مى سپاريم.
او يازدهم شعبـان سال سى و سوم هجرى بـه دنياى پر غوغاى حيات پـاگذاشت. پـدر در گوش راسـت او اذان گفت و ديگر گوش وى را بـا ترنم اقامه آشنا ساخت تا از آغاز با نغمه توحيد, نبوت, امامت و ولايت آشنا شود و بـا چنين سرودهايى راه روشن رستگارى را از عمق جان بيابد. ديرى نپاييد كه در هفتمين روز تولد وى, بنا بـه سنت پسـنديده دينى, سـرش را تـراشيدند و هم وزن موهاى زيبـايش, بـه مستمندان چشم به راه نقره صدقه دادند.
آشفتگى اوضاع سياسى و آتش افروزى حاكمان ستـمگر آن عصر بـدان حد بـود كه نام ((على)) جـرمى نابـخشودنى حساب مى شد و بـرزبـان راندن اين واژه مقدس ممنوع بـود. پدر وى, كه بـه خوبـى مى دانست نام ديبـاچـه شخصيت و نشان دهنده شرافت, ادب و عظمت انسان است, نام كودك را ((على)) نهاد تا بهتـرين بـركات و زيبـاتـرين صفات بردرياى وجود فرزندش ريزان شود و بـدسگالان سيه سرشت خود را بـا امواج پاك و زلال غيرت دينى و شخصيت مذهبى رو به رو ببـينند. در پى آن, لقب ((اكبر)) نيز بـراى او انتخاب كرد تا ((على اكبـر)) كه به عنوان پـسر نخـست خـانواده است بـا ديگر فرزندان, كه نام آنان نيز على خواهد بود, تفاوت يابد.
پدر على كه همانند پـدرانش از تـمامى اصول اسـاسـى و شيوه هاى شيرين تربيتى آگاهى داشت, خود را بـا دنياى كودكى هماهنگ مى كرد و رفتارى كه شايسته نوباوگى و كودكى فرزند بود, انجام مى داد تا همانند جد عزيز خود عمل كرده, لحظه اى از شرايط روحى روانى كودك دلبند خويش دور نماند.
همراه بـا بـزرگ شدن على, پـدر سخـنان بـرتـر, آداب والاتـر و شيوه هاى زندگى و احترام بـيشتر بـه او مىآموخت تا شخصيت خود را باز يابد و از ارزش وجود خود بيشتر آگاه شود.
بدين خاطر هنگام نام بردن از او, الفاظى تواءم بـااحترام بـه كار مى بـرد تا از آغاز زندگى, احساس سرافرازى و شخصيت كند و در فرداى حـيات خـود, راسـت قامت و قوى دل از حـقوق محـرومان دفاع كرده, در بـرابـر ستـم ستـمكاران بـى تـفاوت يا ماءيوس نبـاشد. به سوى مدرسه
روزى پدر, عبـدالرحـمان را بـه آموختـن سوره حـمد بـه فرزندش گمارد. وقتـى آموزش تـمام شد و على در حـضور پـدر سوره حـمد را قرائت كرد, پدر, پول و هداياى فراوان بـه عبـدالرحمان بـخشيد و دهانش را پر از مرواريد ساخت. آنگاه به اطرافيان كه از اين همه بذل و بخشش تعجب كرده بودند, فرمود:
((اين هدايا توان برابرى عطاى معلم على را ندارد كه در برابر تعليم قرآن, همه هدايا ناچيز است.))
دوران نوجوانى على بـه تدريج آغاز شد و هر روز بـيشتر از روز قبـل, زمينه هاى رشد و شكوفايى معنوى و عقلانى در وجـود وى فراهم مى گرديد.
على در جـوانى بـا ويژگيهاى اخلاقى و رفتـارى خود نگاه انبـوه جوانان را بـه سوى خود جلب مى كرد. آنچه در اين فراز از داستـان او گفته مى شود, نكته هايى است كه بـى ترديد بـا مطالعه و رد شدن تاءثيرى بسزا نخواهد داشت, از اين رو, بـايد از سرصبـر و تاءمل بيشتر مطالعه و مرور كنيم و به خاطر بسپاريم.
على صفات جد خود را مى دانست, از اين رو, هماره در آينه اخلاق و رفتـار او نظر مى كرد و خـود را بـدان صفات مىآراسـت. بـه هنگام جوانى در ميان جمع و بـا دوستـان خود, گشاده رو و شادمان بـود; ولى در درتنهايى اهل تفكر و همراه با حزن بود. علاقه فراوانى به خلوت با خداى خود و پرداختن به راز و نياز و گفتگو باخالق هستى داشت. در زندگى آسان گير, ملايم و خوش خو بود, نگاهش كوتاه مى نمود و به روى كسى خيره نمى شد. بيشتر اوقات بر زمين چشم مى دوخت و با بينوايان و فقرا ـ كه از نظر ظاهرى در جامعه و نگاه دنيا طلبان احترام چشمگيرى نداشتند.ـ نشست و برخاست مى كرد, با آنان همسفره مى شد و بـا دسـت خـود دردهانشان غذا مى گذارد. اصالتـهاى فكرى و استـواريهاى روحـى, وى را چـنان كرده بـود كه هيچـگاه و از هيچ حاكمى هراس نداشت.
هرگز عيب جويى نمى كرد و از مداحى نابجا و شنيدن چاپلوسى افراد دورى مى كرد. تمامى انسانها را بـندگان خدا مى دانست و از تـحقير آنان خود دارى مى ورزيد. در طول عمر خـويش بـه كسى دشنام نداد و ناسزا نگفت. از دروغ تنفر داشت و صداقت و راستـگويى شيوه هميشه او بود. بخشنده بـود و آنچه بـه دست مىآورد, بـه ديگران بـويژه نيازمندان انفاق مى كرد. هرگاه كسى هديه اى بـه او تـقديم مى كرد, با گشـاده رويى مى پـذيرفت. اگر فردى مهمانى داشـت و او را دعوت مى كرد, مى پذيرفت. به عيادت بيماران مى رفت, هرچند خانه بيمار در دور افتاده ترين نقطه شهر باشد. در تشييع پيكر مردگان حاضر مى شد و هيچ يار از دست رفته اى را تنها نمى گذاشت.
براى همسالان برادرى مهربان و براى كودكان پدرى پرمحبت بـود و مسـلمانان را مورد لطف و عطوفت خـويش قرار مى داد. امور دنيوى و اضطراب هاى مادى او را متزلزل نمى ساخت.
زندگى على ساده و بـى پـيرايه بـود و در آن از تجمل, اسراف و تـبـذير اثرى ديده نمى شد. آنان كه اخلاقى نيكو و فضايلى شايستـه داشتند, هميشه مورد تكريم و احتـرام وى بـودند و خويشاوندان از صله او بهره مند مى شدند. از صبرى عظيم برخوردار بود و از هيچ كس توقع و انتظارى نداشت.
در ميدان رزم سلحشورى شجاع, نيرومند و پـرتوان بـود و انبـوه دشمن هرگز او را بيمناك نمى ساخت. در اجراى عدالت و دفاع از حق, قاطع و استوار بـود. بـه يارى محرومان و مظلومان مى شتـافت و در برابر ظالمان مى ايستاد تا حق را به صاحبـش بـرنمى گردانيد, آرام نمى گرفت. بـه دانش اندوزى و فراگيرى معارف اهميت زيادى مى داد و همواره پيروان خود را از جهالت و بى خبرى باز مى داشت.
بـه پـاكيزگى و آراستگى علاقه اى وافر داشت و اين صفت از دوران كودكى در او ديده مى شد. از اين رو هماره بـرتميزى لبـاس و بـدن اهتمام مى ورزيد.
بسيار فروتـن بـود و از تـكبـر نفرت داشت و اكثر اهل جهنم را گردن فرازان و سركشان مى دانست. نه تـنها بـرانسـانها بـلكه بـر حيوانات نيز شفقت داشت و با مهربـانى و ملايمت و انصاف بـا آنان رفتار مى كرد.
آنان كه قيافه ظاهرى و سيماى بـه نور نشستـه على را ديده اند, چهره وى را اين گونه ترسيم كرده اند:
قيافه اش بسيار با ابـهت بـود و چون ماه تابـان مى درخشيد. بـه زيبـايى و پـاكيزگى آراستـه بـود. از چـهار شانه بـلندتـر و از بـلندكوتـاهتـر. رنگى روشن و بـه سرخى آميختـه و چشمانى سياه و گشاده با مژه هايى پـرموداشـت, گونه هايش هموار و كم گوشـت بـود, مويش نه بـس پيچيده و نه بـسيار افتاده مى نمود. از سينه تا ناف خـط موى بـسيار بـاريك داشت, اندامش متـناسب و معتـدل و سينه و شانه اش پهن بود.
سرشانه هايش از هم فاصله داشت. پـشتى پـهن داشت, جز ران و ساق كه زير مفصلهااست, استـخوانهاى بـند دستـش كشيده و كفى گشاده و بخشنده داشت. دو پنجه دست و پايش قوى و درشت و انگشتها كشيده و بـلند و دو كف پـا از زمين بـرآمده بـود. بـه سرعت راه مى رفت و هنگام راه رفتن چنان بود كه گويى از زمين سراشيب فرود مىآيد يا از روى سنگى به نشيب مى رود. چون به طرف كسى بـر مى گشت بـا تمام بدن بـر مى گشت. ديده اش فروهشتـه و نگاهش بـه زمين بـود تـا بـه آسمان.
بينى اش قلمى كشيده و بـاريك و ميانش بـرآمدگى داشت و نورى از آن مى تافت.
دهانش نه بسيار كوچك و نه بزرگ بـود. دندانهاى زيبـايش سفيد, براق و نازك بود. گردنش در صفا و نور و استقامت نقره فام بـود, بوى مشك و عنبر از او بلند بود.
پاره اى از مورخان اين ويژگيها را بـراى جد وى نگاشته اند; اما على را در اين خصوصيات همانند دانسته اند.
... بااين ويژگيهاى روشنى آفرين به خوبى مى توان او را شناخت, وى على اكبـر پور والاى امام حسين(ع)است. جوانى زيبـا كه همانند جـد خود رسول خدا(ص)در سيرت, سپـيد و در صورت, آسمانى مى نمود و هماره ياد و نام پيامبـر(ص)از چگونگى سخن گفتن و يا راه رفتن و ديگر بـرخوردهاى اجتـماعى اخلاقى او مى تـراويد. از اين رو, امام حسين(ع) او را شبـيه ترين مردم ـ حتى نسبـت بـه خود ـ در خلقت و آفرينش, اخـلاق و صفات روحـى, گفتـار و آداب اجـتـماعى بـه رسول خدا(ص)معرفى مى كرد.
آنان كه بـا صورت دلربـاى پيامبـر(ص)و صداى پرچاذبـه آن حضرت آشنا بـودند, آنگاه كه على از پشت ديوار زبـان بـه سخن مى گشود, گويى صداى رسول اكرم(ص)را مى شنيدند.
گاهى كه اباعبدالله(ع)براى صوت قرآن جد عزيزش دلتنگ مى شد, به على مى فرمود: على جان! برايم قرآن بـخوان تا از آن لذت و بـهره برم.
كلام شيرين, بيان روان, ادب بسيار در برابر پدر و مادر, اطاعت بى چون و چرا از مقام ولايت و دلدادگى بـه حقيقت, بـرگى ديگر از زندگانى زرين على اكبـر بـود. اين ويژگيها چـون بـا فروتـنى او همراه مى شد, نگاه تحسينآميز همگان را به دنبال داشت. در ساحل فرات
عمويش ابوالفضل(ع)كه خود در دلاورى و بى باكى و شجاعت و شهامت, زبانزد همگان بـود, بـه خاطر چنينe فات تابـناك, على را بـسيار احترام مى كرد.
قهرمانان تـاريخ و دليرمردان عرصه هاى نبـرد, كمتـر از دانش و بـينش بـهره دارند; زيرا در مسير رزم و جنگ قرار داشتـه و فرصت نداشتـه و يا علاقه كمتـرى بـه درس آموزى و دانش آفرينى از خـود نشان مى دهند; اما على اكبر, جوانى چند بعدى بـود و سطرهاى كتاب وجودش با حكمت نگاشته شده بود. چشمه هاى دانش و دانايى از اعماق وجودش مى جوشيد. در مجالس گوناگون عالمانه و انديشمندانه لب بـه سـخـن مى گشـود و بـه دور از غرور و تـكبـر مردانه سـخـن مى گفت. از آنجا كه از جد خود رسول خدا(ص)سخنان بـسيارى روايت مى كرد, به عنوان ((محدث)) شناخته شد.
افزون برصفات ظاهرى و باطنى ـ كه به طور چشمگير در وجود حضرت على اكـبـر(ع) ديده مى شـد.ـ كـمالات و مقـامات معـنوى وى نيز در رتبه اى برتر از ديگران قرار داشت.
ماجوانان هرچند از صفات خوبى بـهره مند بـاشيم, گاه توان تحمل سختـى ها و ظرفيت رويارويى بـا مصايب را از دست مى دهيم و سنگينى ناملايمات زندگى, تعادل رفتار و گفتارمان را مى ربايد.
على اكبـر در چـنين صحنه هاى سخت و طاقت سوز, تـنها بـه رضا و تسليم الهى فكر مى كرد و چنان در برابر بلاهاى الهى آرام و مطمئن بود كه گاه حيرت و شگفتى ديگران را بـرمى انگيخت. از اين رو, در هنگامه دردآلود كربلا به پدر گفت:
((اولسنا على الحق))
(پدرجان!)آيا ما برحق نيستيم؟
و چـون امام فـرمود: آرى, گفـت: در اين هنگام, بـاكـى از مرگ نداريم.
اين روحيه قوى و صفات شايسته, چنان ابهت و عظمت به على اكبـر داده بـود كه افزون بـردوستان, دشمنان آگاه نيز بـه بـرترىهايش اعتـقاد و اعتـماد داشـتـند و اعتـراف مى كردند. معاويه روزى از اطرافيانش پـرسيد: ((چـه كسى در اين زمان بـراى خـلافت مسلمانان برديگـران بـرتـرى دارد و بـراى حـكـمرانى بـر مردم از ديگـران سزاوارتر است؟ ))
روباه صفتان زشت سيرت كه نام و نان خود را در تملق مى يافتند, به ستـايش خليفه پـرداختـند و او را لايق اين منصب معرفى كردند. معاويه گفت: نه چنين نيست:
((اولى الناس بهذالامر على بن الحسين بـن على جده رسول الله و فيه شجاعه بنى هاشم و سخاه بنى اميه و رهو ثقيف.))
شايسته ترين افراد براى امر حكومت, على اكبـر فرزند امام حسين است كه جدش رسول خدا(ص)است و شجاعت بنى هاشم, سخاوت بـنى اميه و زيبايى قبيله ثقيف را در خود جمع كرده است.
+ نوشته شده در 84/09/10ساعت 3:13 AM توسط |